Friday، September 17، 2010

..

تو به دستهایم خیره..

کاغذ ها روی دستانم لرزان ،

و فقط صدای خرت و خرت ِ قلم ِ خراش خورده ام ..

...

...

کسی پرسید .. انگار ..

" : اینها چیست؟ میان دستهایتــ...

: این منم! میانِ .یک مشت .کاغذ .

و تو در سکوت ورق می زنی..

از نو ..

خش خش .. ورق ورق .. برگ برگ ..

و من با فریاد :

این منم میان ِ یک مشت کاغـــذ......!!! و تو هی ورق میزنی ..

زیر ورو می کنی.. زیر و رو می کنی ..

بس است!

تازه نکـ...ن! "

.

.

و رویا .. نقشی می شود به جای بودنت .. یکروز مثل امروز، مثل دیروز.. مثل آنروز..

و یکروز برای همیشه!

27 شهریور 89

Friday، August 20، 2010



...isn' t me



این نامه را هم می گذارم درون پاکت..

مثل همیشه پست نکرده ..

کنار همه ی نامه هایی که شاید روزی دستانم پستچی ِ شان باشد ..

برای روزی که نزدیک است ..


روزی که دیگر صندوقچه ای برای حرف هایم نمی خواهم..


من تو را با گوش جان می شنوم...





29 مرداد 89

Wednesday، August 11، 2010

برای بعد..!


باشد! باشد! گفتم . باشد . برای بعد!

هیزم ها را آماده کردم..
می خواهم آتش درست کنم که دورتر از دور ببینمت...
سایه هامان بلند شود.. بلنـــــــد..
آتشــــ...!
.
.
.
این هیزم ها که آتش نمی گیرد ؟؟!
!!؟
اینها که خشکیده نیست!!؟
.
.
.
.
دورتر می شوی هرچه دورتر.. و ..
سایه هامان لکه ای سیاه ..
ما درسیاهی گم ..
.
.
این هیزم ها چرا آتش نمی گیرد...؟؟!



20 مرداد 89

Wednesday، August 04، 2010

آدمک های نقاشی های کودکیم ...
پیامبران سالهای زندگیم ..
امیدهای بیش از آن و پس از اینم ..
بر سر این راه دراز ایستاده اند و من، تنها، نقش آیینه چشمانشان شده ام ..
نگاهم به هر سو نگاهشان است.. صدایشان .. و من تنها .. و دور افتاده از دلهاشان ..
چه دور از دلهایشان..

امروز این آدمک ها سرگرمی های امروز نقاشی های تو شده اند عزیزکم..
اما برای من عروسک ترسناک دختر خاله ام شده .. نمیدانم اگر نزدیکش شوم با من حرف میزند یا که فریاد میکشد؟؟!



با من حرف میزنند یا که فریاد میکشند؟؟!






13 مرداد 89

Thursday، June 24، 2010

نشانی !


..کنار هم قرار می گیریم که ساعتها حرف و حرف باشد .. اما هردو می دانیم که حرفی زده نشد.. چیزی از زبانمان بیرون نمی آید..
یک عالمه حرف دارم.. اما گاهی می شود که ساعت ها و روزها حرفی نمی زنم
یک عالمه حرف هست .. اما حتی نمی توانم بنویسمشان.. کلمه ها، لغت ها، جمله هایم کو؟ گم شان کرده ام!
مدتی ایست ، فراموششان کرده ام.. من از این فراموشی می ترسم!
انگار حرفی نیست! جز.. جز همین حرفهای معمولی تکراری هر روزه روز!

شاید همین باشد که تو می گویی .. " شاید نرسیده اند!هنگام چیدنشان نیست"
حتما همین است که تو می گویی!!





ای کال دور از دسترس ، ای شعر تازه
می چینمت اما به هنگام رسیدن ( قیصر امین پور )



3 تیر ماه 89 .

Sunday، June 13، 2010

سفید ..!




یک لحظه.. لحظه ها.. خواستم.. خواستمت.
. . .

یادت ..
اسمت ..
صدایت ..
شماره ات .... را از میان ِ حافظه ی همیشه همراهم..
اما نه! نه!

این روزها فقط..
بگویم نه!




چه سخت شدی..
چه دوری..
چه دردی ...



23 خرداد 89 .

Friday، June 11، 2010

جای پا!


این روزها حس می کنم پوست تنم از آسفالت شده ..
پر از جای پا.. جای پای آدم هایی که از روح و جسمم بالا رفته اند بی اینکه فکر کرده باشند من درد را حس می کنم ..
چیزی از تنم پاک نمی شود.. رنگ تنم به خاطر آمد و شد هاست که چرک و خاکی شده..
لحظه لحظه هایش .. لحظه لحظه هایم.. لحظه هامان را روی تنم می بینم .. همه شان یادم هست..
اما من از آسفالت شده ام برایش انگار..
حتی اگر از درد فریادی بزنم به یادم می آورد که تو آسفالتی..!؟





بی آنکه جای پاهایش را جدی بگیرم، بی آنکه بدانم چه خواهد کرد .. می خواهم آسفالتم را عوض کنم..تازه ونو.. بی جای پا!





21 خرداد 89 .

Friday، June 04، 2010

پروسه ی جدید!


هــــــــــــــی!
یه نگاه به خودمون بنداز!!
چقدر پیر شدیم! چقدر فرسوده ایم! چقدر از همه چی دوریم! چقدر کم جرات و جسارت شدیم ..
تا کی میخوایم مثه دختر و پسرای عاقل رفتار کنیم؟
هی فک کنیم که نکنه بد باشه.. نکنه اینجوری فک کنه.. نکنه اینو گفتم فک کنه که آره.. نکنه اینجوری شه اونجوری شه!
ول کن بابا! بیب!
انقدر باید و نباید کردن تو کله هامون کردن که یادمون رفته چه جوری میشه راحت فکر کرد.. راحت زندگی کرد.. راحت خوش گذروند.. راحت حرف زد.. راحت خندید!


بابا ما زیادی خوبیم!
زیادی فکر می کنیم!
زیادی می فهمیم!
زیادی! خـــیلی!
بیخیال...! خوش بگذرون! شاد باش!
و ... اصولا با آدم های نفهم کاری نداشته باش!!!
همین!






14 خردادماه 89. جمعه!

Friday، May 28، 2010

تابلو.


تابلو شده ام.. دقیقا تابلو.


از این تابلو ها که می گذارند جلوی معدن گنج و رویش می نویسند ..

"اینجا گنجی پنهان نشده است"







7 خردادماه 89 .

Monday، May 24، 2010

تابوت .


این بار به جایی رسیده ام که دلم می خواهد همه چیز از کار بیافتد..
همه چیز تمام شود..
چند روزی خبری از من نباشد .. کسی از من نپرسد .. یادشان رفته است شاید..

تن بیجانم.. روح از دست رفته ام را یک نفر گوشه ای ببیند.. بی آنکه بداند برای کیست، برایم..
برایم آرزویی کند..
و تمام.

تمام تنم پر شده است ..
هر روز عزیزانم را از این یاس همه گیر دور می کنم ..وقتی که ایمان دارم تمام تنم از یاس پر شده است ..
یاس بیهودگی.. بی هدفی.. این تلخی های هر روزه روز! این کرختی ها.. دلزدگی ها.. تنهایی ها.. دل تنگی ها.. این سیاهی که دیگر لکه ای بر قلبم نیست سرخی قلبم را گرفته است ..
واااای ! بیش از آن که فکرش کنی .. بیش از آن!

گاهی دلم می خواهد آن آخرین پستم را بگذارم و تمام..

تمام.
تمام.





3 خردادماه 89.

Saturday، May 22، 2010


هرچه می خواهی بگو من دیگر نمی شنوم!


عادت چیز خوبی نیست اما من عادت کرده ام..
وقتی حس می کنم نفسم تنگ است.. قفسه سینه ام درد می کند .. استخوان هایم دلم را تکه تکه می کند ..سرم از درد گیج می زند و همه صدا ها را ییهو با همه می شنود..
بیافتم روی بالشم با صورت!!
به اندازه همه چیز استخوان دارم!استخوان های سنگین و درشتم ، دردم را به آرامی کم می کند ..
آن لحظه است که ... هیچ چیز را نخواهم شنید جز این صدای دوست داشتننی قلبم..
تاب .. تاب .. تاب ..
تمام تنم این صدا را با هم می شنود.. توی استخوان هایم اکو می شود .. اصلا مهم نیست که دستم دارد زیر تنم سر می شود .. درد هم می کند .. و دیگر حسی ندارد.. فقط..
فقط این صداست که درد را از یادم می برد و می گذارد چیزی را نشنوم..
من هیچ چیز جز خودم را نمی شنوم!




اول خرداد ماه 89
هیسسسس!


من آنقدر ها که به نظر می رسد صبور نیستم .. کمی بیشترتر صبورم!
فقط گاهی به خودم فرصت می دهم کمی داد بزنم.. عصبانی شوم.. اعتراضی کنم..
من بی تفاوت نیستم!
فقط.. سرم به تنهاییم گرم است..
همین!
تو هم نیازی نیست هی به یاد من بیاوری !
من همه ی اینها را از اول حفظ ِحفظ بودم..
حتما باید بیایم و بنویسمشان ؟؟ لابد مهر تایید حرف هایت هم پایینش بزنم؟


راحتم بگذار..







دل تنگم .. 31اردیبهشت 89.

Sunday، May 16، 2010



.

.

.

حوض خونه!

27 اردیبهشت 89

Friday، May 14، 2010

.
.
.
.
.

موزه حیات وحش دارآباد
پست شده در 24 اردیبهشت 89 - جمعه


Friday، May 07، 2010


.
.
.
.
.
.
گنجینه های ایرانی - موزه ایران باستان.
پست شده در 17 اردیبهشت 89.


Monday، May 03، 2010


.
.
.
.
.
.
طراحی جلد کتاب زمستان ( مهدی اخوان ثالث )
14 اردیبهشت 89 .

Sunday، May 02، 2010

نه! مال ِ خودشه ..
مشکل تویی ..
تویی که دوسش داری ..!

.
.
.
.

آره ! دوست داشتن!
درک این لغت به اندازه ی معناش بزرگه.. دشواره..
یا انقدر کوچیکه .. که نمیشه فهمیدش!
یا به قول دیزاینرها .. سهمش رو نمی گیره!




12 اردیبهشت 89 . یکشنبه.

Friday، April 30، 2010

گله . . .

من خسته ام ..
دلم خسته است ..
من ..
من بازی کردم.. اما کسی رو به بازی نگرفتم..
من! همبازی خواستم! همین!
اما .. تو ..
من بازی شدم .. من به بازی گرفته شدم ..
دنبال واقعیت و دروغش نیستم ..
. . .


فقط میدونم!
هیچ کدوم از مهره هام رو برای آزار ِتو نچیدم ..
برای آزار ِتو نمی چینم ..




10 اردیبهشت 89 . جمعه

Friday، April 23، 2010



مه ..


کاش لحظه ای
بجای خواب . . . دنیا را ببینم
یا شاید بجای دنیا یه لحظه بخوابم . .
.
.
.
میان ِ خواب و بیداری ام . . .
گرگ و میش ِ صبح . . .









من . . به چه دل خوش کرده ام ؟!

4 اردیبهشت 89 .

Thursday، April 22، 2010


من بدنبال هیچ ...
میان ِ این همه می گردم!


تنها!
هیچ امیدی نیست...
هیچ نشانه ای نیست..
هیچ بازگشت ِ جانی .. نیست...

ای وای! نمیتوانم رها کنم..

به انتظار نشانه ای برای دست کشیدن ..
هر روز ..
می سازم و می سازم و خراب می کنم ...



من .. تنها بدنبال ِ جان ِ دوباره می گردم ..






2 اردیبهشت ماه 89.